سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

آخرین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۸۵ ثبت شده است

این جمله امروز چقدر خالی ست ! روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد .واژه واژه اش بوی تنهایی مرا تمام و کمال می پراکند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنایی ندارد ! حس امروز من دلتنگی نیست. انسان برای آنچه که اکنون ندارد ، اما دیروز داشته است و فردا شاید داشته باشد دل تنگ می شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما دیروز و دیروز و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام و برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست ! داشتنت خاطره ایست آن چنان که دیگر به افسانه های هزار و یکشب می ماند و از سوی دیگر محالواره ایست برای فردایی که به جادوی هیچ غول چراغی ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده که دلتنگ نیستم . من اصلا هیچ نیستم ! هیچ ندارم ! احساسم تکه تکه شده و تصاویر معوج این آینه تکه تکه به هیچ چیز شباهت ندارد . ما به یک گم شدن نیاز داشتیم ، بدون فکر کردن ! در لا به لای برفهای تقدیر که بر سرمان می بارید . ما باید به هم فرصت حرف زدن می دادیم .باید شجاعت شنیدن را حفظ می کردیم ،چنان که شجاعت گفتن را ! اما ما چه کردیم ؟! از هم فرار کردیم ! یا به عبارت بهتر از خودمان گریختیم ! منطق دودوتا چهارتای مان را به کار گرفتیم و دل بیچاره تعطیل شد !! خواستیم متهمی پیدا کنیم .زمین و آسمان در پیش چشمان ما به شکل «مظنونینی همیشگی» درآمدند که دستهاشان ، خائنانه ، دستهای ما را از یکدیگر جدا کرده بود !بعد هم وقتی دیدیم دستمان به جایی بند نیست ، بند کردیم به خودمان . نازنین روزهای خوش علاقه ! تمام قصه همین بود ! ما خیلی به هم بدهکاریم . ما به خودمان هم خیلی بدهکاریم ! هزار بهانه جور کردیم تادیگر بهانه هم نباشیم ! غافل از اینکه گریه های بی بهانه ، بر خاک می ریزند و گریه های بهانه دار بر شانه ! و این تفاوت زمین است و آسمان !! آرزوی دیروز فراموش ناشدنی ! تو دیگر آرزوی من نیستی !! هیچگاه دلم پایش را از گلیم خودش درازتر نکرده است ! آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب ست که تنها عطش را می افزاید .آرزوی امروز شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان که سخن را مجالی نباشد و تنها اشک باشد و اشک و بس ! می بینی که ! این هم کم محال نیست !! شهدخت قصر غزلهای غاشقانه ام ! غزلواره زندگی ما دو سه بیت کم آورد ! سیلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود که طومار عاشقانگی پیچیده شد ، نا تمام ! ما باید آن را با هم تمام می کردیم . همان طور که با هم آغاز کردیم و ادامه دادیم . چه این غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستیم و نه توانستیم « به سرایش این شعر نا تمام » دست زنیم . چه دیگر دست مشترکی باقی نمانده بود !هجوم طوفان دستهای ما را از هم جدا کرده بود …. چقدر ترانه یغما (1) زیباست : گریه کردم گریه کردم ، اما دردمو نگفتم تکیه کردم به غرورم ، تا دیگه از پا نیقتم چه ترانه بی اثر بود ، مثه مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن ، آخرین خدانگهدار ! من به قله می رسیدم ، اگه هم ترانه بودی صد تا سد رو می شکستم ، اگه تو بهانه بودی …اگه تو ترانه بودی …اگه تو بهانه بودی … اما ما نخواستیم هم ترانه بمانیم ، ما بهانه مان را گم کردیم و پشت سد و پای کوه آخرین خدا نگهدار را هم از یکدیگر دریغ کردیم ! بانوی منطقی ! این همه دلیل برای نداشتنت بس نیست ؟!!
۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۸۵ ، ۰۳:۳۴
سوشیانت زرتشتی
در انتهای حیات ما به این سنجیده نخواهیم شد که:
چند مدرک دانشگاهی گرفته ایم 
چه مقدار از مادیات دنیا برای خود اندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش ما بر این اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم و تو مرا سیراب کردی
من عریان بودم و تو مرا پوشاندی
من بی خانمان بودم و تو مرا اسکان دادی
تشنه ولی نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان نه فقط از برای لباس بلکه عریان از عزت و احترام
بی خانمان ولی نه در طلب خانه ای از خشت بلکه به سبب خروج از عوالم انسانی
بنابراین جسورانه عشق بورز احترام کن وبپذیر
۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۸۵ ، ۰۵:۳۴
سوشیانت زرتشتی
یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می‌کوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می‌تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."  زن گفت:" من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"  و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی  یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می‌بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.  وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم، جو!" متأسفانه در ایران علی رغم داشتن تمدنی 2500 ساله مدتها است که این زنجیر به ما ختم شده بطوری که در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را می سنجیم و عشق و محبت و ایثار و از خودگذشتی و کمک و همدلی و .... چیزهایی هستند که فقط در لغتنامه‌ها یافت می شوند.         بیاییم هر کدام حلقه ای شده و زنجیر عشق را دوباره تشکیل دهیم.
۲۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۸۵ ، ۲۳:۳۳
سوشیانت زرتشتی
Submit Express Local SEO