سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

آخرین مطالب

۱ مطلب در تیر ۱۳۸۵ ثبت شده است

سلاممی دونم طولانی هست و باید ببخشید اما امانت داری کردم و کل مطلب رو ذکر کردم.این مطلب رو همونطوری که دوست عزیزمون از وبلاگ(نامرئی های مرئی)در جواب پست (تا شقایق هست زندگی باید کرد)فرستادن ، من بروز کردم.سلام خوبی؟ بریم سر اصل مطلب توی افسانه ها یونانی دوتا داستان هست که به هم مرتبط هستند افسانه ی نرگس و اکو نرگس جوان بسیار زیبایی که عاشق تصویر خودش در آب برکه می شه ....اکو یکی از پریان جنگل بود و زیبا ....ببین توی افسانه  های یونانی خدایان بسیاری وجود دارند که چندتاشون مهمترهستندزئوس (ژوپیتر) خدای خدایان و ... هرا (ژنئون) خواهر و همسر زئوس و الهه ی زناشوئی و .... این دو همیشه با هم دعوا دارن چون1. زئوس به شدت ولو و خیلی هم زن داره و خیلی وقتها هم پیش پریان جنگل می رفته2. هرا حسودی می کرده ( حق داشته) و از دست زئوس عصبانی می شده و چون نمیتونسته بلایی سر زئوس بیاره می رفته بلا سر اون بقیه میا ورده یه دفعه که زئوس پیش پریان جنگل بوده هرا هم تصمیم میگیره بره اونجا چون اکو خیلی زیبا داستان تعریف میکرده و هرا عاشق داستان هاش بوده،  اکو رو مجبور می کنن که بره حواس هرا رو پرت کنه تا زئوس فرار کنه ولی خوب چندان موفق نمیشه و هرا به خاطر این کارش مجازاتش کرد قدرت حرف زدن را از او گرفت و او فقط می تونست آخرین واژه های دیگران را تقلید کند ( حالا متوجه شدی که اکو یعنی بازتاب صدا) و اکو هم فرار میکنه تا برای همیشه توی جنگل زندگی کنه ...این جا رو داشته باش حالا میرسیم به نرگسهمه عاشقش بودن خودش نهیه روز که میره شکار از دوستاش جدا می افته و گم میشه شروع میکنه به فریاد زدن : کسی اینجا هست؟پاسخ میاد : هست ....و این اکو بوده که عاشق نارسیس بوده و میترسیده خودش رو به او نشون بده نارسیس: بیا با هم باشیم اکو: با هم باشیم آخر اکو طاقت نمیاره و به طرف نارسیس میره و دستش رو دور گردن نارسیس میندازه ولی خوب نارسیس از مهرورزی دیگران متنفر بوده اونو محکم پرت میکنه و فرار میکنه...اکو انقدر ناراحت می شه که خودش رو قایم میکنه و گریه و زاری میکنه و غذا و آب نمیخوره تا اونجایی که کم کم به شبحی تبدیل میشه و سرانجام بدنش ناپدید میشه و آواز او ماند و بس.آواز او هنوز در میان تپه ها شنیده می شود که به هر بانگی پاسخ میدهد.از اون طرف نرگس بی احساس  تشنه می شه و میاد که آب بخوره از چشمه اما ناگهان زیباترین چهره ای که در عمر خودش دیده بود بر سطح آب هموار منعکس دید. خلاصه بگم عاشق چهره ی خودش میشه و عاشق لبهای سرخ و چشمان درخشان و .... میشه و روزها و شبها می شینه به اون نگاه می کنه و هروقت که می خواست ببوسدش و بهش دست بزنه چهره ناپدید میشد.نرگس بدبخت عاشق خودش شد و نه غذا خورد و آب و فقط نشست به عکس خود در آب مینگریست.رفته رفته به نزاری گذاشت و سرخی از گو نه هایش رفت. تنش لاغر شد و سر انجام در گذشت.اکو هم بهش در تمام مدت نگاه می کرد و برایش دل میسوزاند و هر وقت که نرگس ( نارسیس) از نومیدی آه می کشید و میگفت افسوس و یا وای بر من اکو هم با آهنگ غمناک آواز او را باز میداد.آخرین سخن نرگس به چهره ای که در آب میدید این بود: ای جوان ای یار بی وفا خدانگهدار  و اکو پاسخ داد خدا نگهدارپریان جنگل همه در مرگ او گریستند و وقتی خواستند پیکر آن جوان خوبرو را بسوزانند پیکر او ناپدید شده بود و به جای آن یک گل زیبا روییده بود که میان آن به رنگ زرین و برگهای آن نرم و سپید بود و به عکس زیبای خود در آب افتاده بود سر تکان میداد.تا به امروز آن گل زیبای نرگس نام در کنار استخرهای آرام یافت می شود که به عکس خود در آب مینگرد.این افسانه ی نرگس( نارسیس) و اکو که امروزه میدونی به بیماریه خود شیفتگی نارسیسیسم میگناما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمیبرد .میگفت و قتی نرگس مرد اوریادها (پریان جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچهی آب شیرین به کوزه های سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.اوریاد ها پرسیدند: چرا میگریی؟دریاچه گفت:  برای نرگس میگریماوریاد ها گفتند: آه شگف آور نیست که برای نرگس میگریی... و ادامه دادند: هر چه بود با آن که ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی.دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟اوریاد ها شگفت زده پاسخ دادند : کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست.دریاچه لختی ساکت ماند. سر انجام گفت:من برای نرگس میگریم اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم. من برای نرگس میگریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.  وای چقدر حرف زدم ببخشید سرت رو درد آوردم حالا بریم سر ...منابع :افسانه ها یونان و روم  نوشته ی: گریس ه. کوپر ترجمه ی:  نورالله ایزد پرستکیمیاگر نوشته ی: پائولو کوئلیو  برگردان: آرش حجازی عکس زیبایی هم از نرگس دارم اگر وقت کردم اسکنش میکنم برات.بای
۲۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۸۵ ، ۰۷:۳۷
سوشیانت زرتشتی
Submit Express Local SEO