سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

سه شنبه, ۳ آبان ۱۳۸۴، ۰۹:۴۰ ب.ظ

۰

نامه عاشقانه پسری عرب به یک دختر ایرانی

سه شنبه, ۳ آبان ۱۳۸۴، ۰۹:۴۰ ب.ظ
یا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا امیـدوارم که مزاجک عین الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــین ایام دیدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری یا ایها العزیز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهیتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده. فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا میگذارم , اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاریه" علی البـــستر و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن ! الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم میخورم بجاننی و بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک . انا قربان چــــشم و ابرویت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــیر فدای بدن ابیضت بشود ! بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گردیده . " آه ... آه یاویلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بیادکم یوقوقو ! یعنـــی وق وق ! میـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون هیچ لاجـــوابون گویا انا را آدم لا حسابون !!! " به جان انت که از جان الحقیر عزیزتر است قلبنا فی فراقک مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح ! انا نمیدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من العشـقک بیقرارون گویا لارحم فی قلبک !!! انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثیره . بــا تــــــــــمام این احوال حاضرم حلقه العبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا! رحـــــم .... ارحم ! یعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک خودم را با اربـــع نـخود تریاک یقتلون !!! انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفریده !!! انــــــــــــــا تا ثلاث ماه دیگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة العاشقانة بـرای انـت مینویسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا یرسون آنــقدر اشکنا مـــن الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرین تسلیمون !!! آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعیف الخفیف الکثیف !
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۴/۰۸/۰۳
سوشیانت زرتشتی
Submit Express Local SEO