سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

يكشنبه, ۹ بهمن ۱۳۸۴، ۰۳:۳۱ ق.ظ

۱

خودم رو بزرگ می دیدم...اما تنها...اما حالا خودم رو کوچک می بینم ولی با این کوچکی ام احساس تنهایی ندارم...***همیشه... وقتی می خواستم خدایم را تصور کنم بالا را نگاه می کردم...اما حالا برای این بالا هیچ انتهایی را نمی توانم پیدا کنم...همیشه خدا را دور می دیدم...خیلی دور... اعصابم به هم می ریخت از این دوری...دوریش را با خودم اینطور تصور می کردم که من به این بزرگی چقدر می توانم کوچک باشم... : من خودم را در شهرم ...شهرم در استانم...  استانم در کشورم ... کشورم در قاره ام و قاره ام را در زمین دیدم ...و هی این تصویر را دورتر کردم... مثل یک ماهواره...!زمین را دیدم درون کهکشان و کهکشانها را درون کهکشانها و این دوری همینطور بیشتر می شد ... هرچه این تصویر را دورتر می کردم خودم را کوچکتر و خدا را که در بردارنده ی همه ی آنها بود را بزرگتر می دیدم... آری به بزرگی خدایم و کوچکی خودم رسیدم اما هرچه که خودم را کوچکتر و خدا را بزرگ تر تصور می کردم به همین نسبت فاصله ام از خدا را هم بیشتر می دیدم و این خیلی آزارم می داد...گریه ام می گرفت از این همه فاصله و دوری...اما بعد از این همه گریه و احساس دوری... ناگهان خدا به دادم رسید...یک روز بعد از نمازم ناگهان این جمله ی آشنا و همیشگی که از کودکی در گوشم فرو کرده بودند از ذهنم گذشت: خدا همه جا هست!ناگهان در یک لحظه ی کوتاه مسیری را که طی کرده بودم از ذهنم گذشت...اگر خدا همه جا هست پس او باید همین جا باشد...مسیر را در ذهنم برگشت می دادم...فاصله ها یکی یکی کم می شد...گفتم اگر خدا همه جا هست پس او در این کهکشان نیز هست...در این زمین هم هست...دراین قاره...این کشور...این استان...این شهر...این خانه...این اتاق...اینجا...کنار من...حالا دیگر خدا خیلی نزدیک بود...او همین جا بود...پیش من...درون من...شاید هم نزدیک تر...و به این حرفی که خداوندگارم گفته ایمان آوردم : من به بندگانم خیلی نزدیکم. حتی از رگ گردن نزدیک تر...او خیلی نزدیک است...خیلی...او خیلی بزرگ است...خیلی...من خیلی کوچکم...خیلی...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۴/۱۱/۰۹
سوشیانت زرتشتی

نظرات  (۱)

سلام متن خیلی کوتاهی بود ولی بد نبود خوب بود ممنون
Submit Express Local SEO