سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

دوشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۸۴، ۰۳:۳۱ ق.ظ

۰

بن بست....

دوشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۸۴، ۰۳:۳۱ ق.ظ
بن بستبه دنبال آدرسی می گردم، از این و آن راجع به آدرس می پرسم، اما راهنمایی ها مناسب نمی باشد. نمی توان به هرکسی تکیه کرد. خودم مسیرم را دنبال می کنم. خسته و سردرگم، آدرسم را می یابم به داخل کوچه ای می روم که بن بست است.به آخر کوچه می رسم، خانه درست در انتهای کوچه قرار گرفته است و کوچه را بن بست کرده است صاحب خانه را صدا می زنم و از او می خواهم که خانه را به من بفروشد او دلیل این کار را از من      می پرسد و من به او می گویم که می خواهم خانه را خراب کنم تا این کوچه دیگر بن بست نباشداو می خندد و می گوید بن بست زندگی ات را چگونه خراب می کنی؟ به فکر فرو می روم، راستی چگونه با بن بست های فکری و روحی ام برخورد کنم.مسیر زندگی من به بن بست رسیده است. باید از خیلی چیزها بگذرم تا بن بست اعماق درونی ام را به شاه راهی تبدیل کنم که عبور و مرور از آن بی نهایت شود.کاش مانند اقیانوس می شدم که بن بست ندارد. قطره های تشکیل دهنده اقیانوس به همه جا سر    می کشند و مجددا به جای اولشان برمی گردند.من می خواهم به جای اول خود برگردم در حالیکه به همه جا سر کشیده باشم و ذره ای غرور را به همراه نداشته باشم. همراه نداشته باشم. چگونه می توان از بن بست غرور و تکبر و نخوت و دروغ و تهمت و . . . . هزاران بن بست دیگر عبور کرد،چطور می توان پایه های این خانه را ویران کرد.افکارم را بیشتر عمیق می کنم به دوردست ها می نگرم، افقی زیبا با طلایه های پرتوی خورشید به سوی من گام برمی دارند. هوای لطیف صبح با حضور این پرتوها می روند تا به استراحت بپردازند و صبح دیگر حضورکمرنگ خود را به عرضه بگذارند. به شکوه طبیعت می نگرم ساده و دوست داشتنی و بدون بن بست .آیا ما هم می توانیم ساده و باشکوه و بدون بن بست زندگی می کنیم. ایده آل زندگی همین است. ساده زیستی را آغاز می کنم، به دور از هیاهو و جنجال به دنبال کلیدی می گردم که قفل بن بست افکارم را باز کند، اما چه فایده، از همه چیز دور شده ام و می خواهم مصائب خود را دور بریزم. باید در کنار دیگران و هیاهو و جنجال و زندگی ماشینی امروز گره هایم را بگشایم.دور شدن و به گوشه ای خزیدن هنر نمی باشد، باید بمانم و مبارزه کنم. فقط یافتن کلیدی برای باز کردن قفل بن بست خودم کافی نمی باشد. باید بروم به دنبال شاه کلیدی بگردم تا بن بست همه را به کوچه های دررو تبدیل کنم.باید به مانند اقیانوس بی کران باشم، باید از باد برای به حرکت در آوردن امواج درونی ام کمک بگیرم باید قوانین انرژی اقیانوس ها را برخودم حاکم کنم، باید دل به دریا زد و آیا    می توانم حاکم بن بست خود و دیگران باشم تا با اشاره ای آن ها را باز کنم . . . . . . انشاءا. . .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۴/۱۱/۱۰
سوشیانت زرتشتی
Submit Express Local SEO