سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

سه شنبه, ۹ اسفند ۱۳۸۴، ۰۷:۳۲ ق.ظ

رد پا

سه شنبه, ۹ اسفند ۱۳۸۴، ۰۷:۳۲ ق.ظ
در خواب دیدم که به مسجدی رفته ام.خدا را دیدم که داشت دعا می کرد.جلوتر رفتم که ببینم او برای چه کسی دعا می کند.براستی که او داشت برای انسان دعا می کرد. (( رد پا ))شبی بنده ای در خواب دید که با خدای خود در ساحل دریا راه میرود.در افق صحنه هایی از گذشته و زندگی خود را می دید که همچون صاعقه ای از برابر چشمانش عبور می کردند.در هر صحنه دو رد پا روی شن ها می دید.یکی رد پای خود او و دیگری رد پای خدایش.وقتی از صفحه ی آخر آسمان می گذشت به عقب باز گشت. به رد پاهای روی شن ها نگاه کرد.شگفتا که در بسیاری از مواقع آن هم در سخت ترین و غم انگیز ترین لحظه های زندگیش تنها یک رد پا وجود داشت.از این موضوع عمیقآ متاثر شد و از خدای خود پرسید:خداوندا تو گفته بودی تا هر زمان که پیرو تو باشم مرا در راه زندگی تنها نمی گذاری و همواره همراهم خواهی بود.اما امروز دیدم که در سخت ترین زمان های زندگیم تنها یک جفت رد پا وجود داشته است.نمیدانم چطور در چنین لحظه هایی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها میگذاشتی..؟خداوند به لطف و مهربانی پاسخ داد:فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نمیگذارم.آن زمان ها و در لحظه های رنج و سختی که تنها یک جفت رد پا دیدی، آن رد پای من بود که تو را در آغوش گرفته بودم و در مسیر زندگی به جلو میبردم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۴/۱۲/۰۹
سوشیانت زرتشتی

نظرات  (۱۳)

کجایی امیر ؟
نظرخواهی پست بالا رو بستی ؟
داره عید میشه نمی خوای بنویسی ؟
منتظرم ..........
تو بهاری ؟
- نه ،
- بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

سکوت رو شکستم و با اخرین شعر زمستونیم منتظرم تا بیای.
سلام دوست خوبم :
همدلی ات زیبا و به موقع بود .به روزم و منتظرتم. خودتم که سرعت گرفتی و زود زود آپ میکنی.....

این بار هم پستت تسکین بخش و دلآرام بود. انگار واقعا با خدا حرف میزنم .......
سلام دوست عزیز.خیلی قشنگ مینویسی آپ کردم خوشحال میشم نظرتون رو بدونم زود بیا که منتظرتم موفق و شاد باشی
سلااااااااااااااااااااااااااااام
جالب بود
آپم بیا
سلام سوشیانت عزیز
من آپدیت کردم.بی صبرانه منتظر نظرت هستم.
موفق باشی.
سلام
اااااااااااااااااوووووووووووووولللللللللللللللللللللللللللللللللل
حالا منم بگم نمیدونم چی باید بگم ؟ ....یا نظر بدم ؟(دندون)
با اینکه قبلا خونده بودمش اما خیلی زیبا بود و همیشه زیباست.
مثل رو ح تو.
منتظرم به من سر بزن
سلام.
آخ جون بازم اول شدم.
این بار اول سلام کردما !
متن فوق العاده ای بود ...
جدیدا رفتی توی کار روحیه دادن به آدما نه ؟
برای من که اینروزا خیلی داغونم خوندن یه همچین مطالبی توی وبلاگ قشنگت خیلی لذت بخشه ...
سلام سوشیانت عزیز
خیلی جالب بود.بعد از خوندنش یه حس شیرینی به من دست داد.خیلی لطیف بود.یه جورایی ناز بود.
تو وبلاگم منتظرم.
موفق باشی.
سلام نازنین سوشیانت
قربونت عزیز که لطف میکنی !
هر چه که اسم زیبات باشه به خاطر وجود نازنینت عزیزی چه امیر چه سوشیانت !
دوست دارم به خاطر همراهیت.
شرمنده شدم که با این وضع اینتر نت نفتی زحمت می کشی و به دیدار من حقیر میای .
جز محبت چیز دیگری نیست.
مطلبت خیلی زیبا بود. احساس آرامش داد .مخصوصا این ساعت که با اطمینان قلب می خوابی.
گفت : لطف الهی بکند کار خویش...
ما چیزی جدا از او نیستیم همه اوست.نازنین من با حرفت بابت نظرات کاملا موافقم اما بر نداشتم که کسی نظر نده . حس کردم اگر کسی اون وخوند با هم نظر میده .
خیلی خوشحالم میکنی .
به خدا مسپارمت.
به قران مجید اینا اون موقع که من اومدم هیچ کسی نبود
اون موقع هنوز ساناز خانوم نیومده بودا
مرسی که به من سر زدی راستی؟
درود...
دوست عزیز فکر کنم قالب من خیلی با روح تر از مال شما باشه.نظر همه برای من محترمه ولی اگه قرار بود مطالب وبلاگ من رو شما انتخاب می کردید وبلاگ شما می شد. هر کس هرچی می خواد می نویسه.
مطلب خیلی جالب و خیال پردازانه ای گذاشتید که بارها در جاهای مختلف خواندم و هیچ احساسی بهش ندارم. جز اینکه بیشتر به این نتیجه می رسم که خدایی نیست. واقعا این مطاب رو قبول داری. من که چیزی نمی بینم.
شاد و پیروز باشی
Submit Express Local SEO