سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

آدمی خواندنی ترین کتابی است که اغلب نخوانده می ماند.

سرگیجه های بعد از شراب( غرب زدگی ام آرزوست)

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۸۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ

زنجیر عشق

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۸۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ
یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می‌کوبید که بره خونه زن مسنی رو دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می‌تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."  زن گفت:" من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"  و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی  یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می‌بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.  وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده‌ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم، جو!" متأسفانه در ایران علی رغم داشتن تمدنی 2500 ساله مدتها است که این زنجیر به ما ختم شده بطوری که در هر نوع ارتباط فقط نفع متقابل را می سنجیم و عشق و محبت و ایثار و از خودگذشتی و کمک و همدلی و .... چیزهایی هستند که فقط در لغتنامه‌ها یافت می شوند.         بیاییم هر کدام حلقه ای شده و زنجیر عشق را دوباره تشکیل دهیم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۵/۰۱/۰۶
سوشیانت زرتشتی

نظرات  (۲۷)

سلام دوست عزیز
کارتون عالیه
داستانتون خیلی زیبا و تاثیر گذار بود
موفق باسید
سلام.من از مطالبت خیلی خوشم اومد .خوشهال می شم اد کنی منو مرسی الهام.
سلام
حالت چطوره
ما هم اپ هستیم
سلام
پس بالاخره پیدا شدی!
می تونم حدس بزنم با چه ذوقی !!!!! برگشتی دانشگاه ! اونقدر خوشحال بودی که 32 ساعت راه بهت یه ربع گذشت !!!
خوب دیگه برم. اومده بودم حالتو بگیرم تا ادب شی واسه دفعه ی بعدت که می ری خونه نشی ستاره ی سهیل!
یه مطلب جدیدم بنوسی بد نیست. از بس این زنجیره عشقو خوندم خسته شدم. همه ی آرشیوت خوندم. زودباش دیگه . مگه گرسنه موندن و ساقه طلایی خوردن شروع نشده ؟؟
منتظرم
سلام نازنین سوشیانت
خوش اومدی امیر جان
بابا نا امید شده بودیم دیگه
خیلی خوشحالم
منتظرتم عزیز برای مطلب جدیدت
سلام
خوبین؟
خدا کنه همیشه خوب باشی
وب قشنگی داری
موفق باشی
ممنون میشم به اتاق من هم یه سری بزنی
موئید باشی
تا بعد...
ای بابا تو هم که فقط غیبت صغری میکنی!!!!

آپ که نمیکنی تنبل اقلا یه سری به ما بزن !!!!!!!
سلام از وبلاگ ارمان لینک وبلاگ شما رو دیدم
زیبا و پر مفهوم می نویسید
سلام .
خوبی ؟
هیچ معلومه کجایی ؟
فکر می کنم الان دیگه باید برگشته باشی دانشگاه. نه به اون موقع که روزی دو سه تا مطلب می نوشتی نه به حالا که به تاریخ پیوستی !!!
حالا اگه نمی نویسی اشکالی نداره. اون از تنبلیته . ولی خوب یه خبری از خودت بدی بد نیست.
منتظرما !
بیا تا با تو لحظه هایم را تقسیم کنم..
بیا تا از احساس بهاری برایت بگویم..
بیا تا از جاودانگی برایت بگویم..
بیا تا از رویاهای کودکی ام برایت بگویم..
بیا تا از نم نم باران برایت بگویم..
بیا تا از گرمای کویری ام برایت بگویم..
بیا تا از تنهاهی هایم برایت بگویم..
..............................................................
من آپم..
۱۶ فروردين ۸۵ ، ۰۳:۳۴ عبدالله امینی
سلام
خوبین؟
ای بابابه من که سر نمی زنی !!!
ولی من میام
کجایی؟
مطلب خیلی خوبی نوشتی
موفق باشی
به من هم یه سری بزن
بای بای
سلام .ببخشید که دیر اومدم.معذرت میخوام. اپ جالبی بود بعد از مدتها... خیلی ممنون که خبرم کردی سوشیانت جان.واقعا ........نمیدونم چی بگم.
قربونت برم.
سلام نازنین
فرصتی است و مزرعه دلمون رو به کشت سپردیم !
منتظرم !
کجایی سوشی جان...
سلام نازنین
نه احوالی نه خبری نه پرسشی ؟!
ما رو به خاطره های تلخ سپردی ؟!
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت.
سلام........
می فهمی چند وقته نیومدی بلاگم؟؟؟؟؟؟؟
البته منم نیومدما ببخشید اما من وب لاگمو تخته کردم .
پست خیلی جالب بود امید وارم برای منم درس بشه خیلی جالبه قضیه ایران هم باهات موافقم
سیزده ساعت تمام است که
،نشسته ام روی این لبه ی باریک پنجره
_ آویزان میان زمین و هوا _
و فکر می کنم به این همه غم و اندوهی که
!!!سه بهار است گریبان ام را می گیرد و نمی دانم چرا
،سیزده ساعت
،آویزان
،روی لبه ی باریک پنجره
...فکر کردم به این سه بهار آخر
تا سرانجام فهمیدم
به خاطر نبودن گربه ی فقیدم است و
نیمه شبانی که درین سه بهار آخر
!!!بدون جیغ های مستانه اش سر کرده ام
زیبا بود و انسانی...
بی عشق تنهایی کشنده است
بیا بریم با پروانه پرواز کنیم..
پرواز پروانه خیلی آشفته است.. واسه چیه که اینقدر اینطرف و اونطرف می ره ؟.. وقتی توی دشت های سرسبز به همه گل ها سر می زنه.. وقتی می خواد همه رو بو کنه .. چون همه رو دوست داره..
جثه اش خیلی کوچیکه.. اما دلش مثل بالهاش خیلی بزرگه.. روی بالهاش نقشهای زیبایی داره.. اونا نقش همه زیبائیهای دنیا رو به یاد ما میاره..

بیابریم با پروانه ها پرواز کنیم..
..............................................
من آپم
سلام... به روزم.
میای خبر نمی دی .... یواشکی می نویسی انگار .... حالا برم ببینم چی نوشتی ... گفتم عیدت مبارک؟
درود بر شما،

وبلاگ نور جهان آپ شد... منتظر حضور گرم شما هستم.

در پناه خداوند، و بدرود.
هوم.داستانه جالبی بود و تاثیر گذار به خصوص اینکه نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه..........اینجا همه چیز اصیله و رویای ..مثله اسمه شما..سوشیانت..نجات دهنده.......
درود
خواندم
زیبا بود خیلی هم متن و هم موسیقی زیبایی که شنیدم
من هم به زنجیر عشق معتقدم و امیدوارمبه هیچکس در دنیا ختم نشه کاش ایرانیان یادشان میماند که تمدنشان پر از مهر و دوستی است کاش یادشان میماند که نیاکان ما مهربانی را ستوده اند
پاینده باشید
ساناز پناهی
خوبه که دست از تنبلی برداشتی و نوشتی. تا گرسنت نشه نمی نویسی ؟؟؟؟

داستان فوق العاده جالبیه ولی برای ما ایرانیا که یاد گرفتیم همیشه بگیم *سلام گرگ بی طمع نیست* درکش مشکله... مشکل از فرهنگ و تمدن 2500 ساله نیست . مشکل از آدماییه که بویی از فرهنگ و تمدن نبرن. ولی هنوزم میشه امثال این زنجیر رو دید و ادامش داد.
آخ جون بازم اول شدم!
برم بخونم ببینم چی نوشتی :دی
Submit Express Local SEO